زعيم حوزه علميه اصفهان آن زمان حضرت آية الله سيد محمد باقر شفتى بود شيخ و برادرش وارد يكى از مسافرخانه هاى اصفهان شدند سپس به درس حاضر شدند مرحوم شفتى طبق معمول يكى از مسائل فقهى را عنوان و از شاگردان راجع به آن مسئله غامض جواب خواستند بعد از قيل و قال طولانى هيچ كس نتوانست جواى بگويد در اين هنگام شيخ جواب مسئله را آهسته براى آن طلبه اى كه در كنارش نشسته بود بيان كرد و خودش از جلسه خارج شد آن طلبه ،جواب مسئله را همان طورى كه از شيخ شنيده بود گفت ولى استاد كه شاگرد خودش را خوب مى شناخت دانست كه اين جواب از خودش نيست پرسيد كه اين جواب را به تو ياد داده ؟ طلبه پس از تاءمل حقيقت را گفت سيد شفتى با ذهن بسيار قوى خود دريافت كه آن طلبه ناشناس بايد شيخ مرتضى باشد دستور داد چند نفر به دنبال آن مرد بروند و او را پيدا كنند عاقبت او را در مسافرخانه يافتند معلوم شد كه ذهن مرحوم سيد خطا نرفته سيد دستور داد كه به اطلاع شيخ برسانند كه به خدمت مى رسند شيخ جواب داد كه آقا زحمت نكشند ما خود بحضورشان مى رسيم پس شيخ از مسافرخانه و سيد از منزل به ملاقات همديگر حركت كردند در بين راه به همديگر رسيد و باهم ملاقات شورانگيزى كردند سيد شفتى و برادرش را به منزل آورده و خوب پذيرائى نمود تا يكماه كه در اين مدت از محضر شيخ استفاده هاى فراوانى شد تا اينكه شيخ قصد حركت نمود مرحوم شفتى زياد اصرار نمود كه در اصفهان بمانند قبول نكردند.
|